X
تبلیغات
رایتل
Difference is our essense - فصل NO

فصل NO

The silence depressed me. It wasn't the silence of silence. It was my own silence. ~Sylvia Plath, The Bell Jar

 

یه سری مجموعه های از پیش تعیین شده تو ذهنمون داریم که وقتی با کسی آشنا می شیم سریعا بدون هیچ تردیدی تو یکی از این مجموعه ها می گنجونیمش..

 

آدما برامون یه تیپن...یا آرومن...یا ساده ان...یا حرف گوش کنن...یا مغرورن...یا درسخونن...یا مذهبین....یا الکی خوشن...یا بی دردن یا دردمندن یا  هزارتا چیز دیگه... کافیه یکی از اون «خصوصیات» رو تو شخصیتشون ببینیم...دیگه تمومه...تکلیفشون مشخص می شه...یه برچسب ابدی بهشون می زنیم...

 

آدما رو «آدم» نمی بینیم در واقع ...شی‌ء می بینیم درست مثل چیزی که اگزیستسیالیست ها می گن...این فرد که جلومونه اینطوریه...و هیچ وقتم فکرم نمی کنیم که یه ادم ...یه انسان چند بعد می تونه داشته باشه...

 

برای همینم رابطه هامون اکثرا رابطه یه انسان با یه انسان دیگه با هزار جور وجه از شخصیت نیست...یه رابطه بستهِ محدود و تعریف شدس...پس اگه هر اتفاقی بیفته که این فرد و از اون غالبه درآره..ذهنمون هنگ می کنه...نمی تونیم قبول کنیم...پس یه جوری با هزار جور دلیل و برهان می خوایم هرطوری که شده جاش بدیم تو همون مجموعه اش...

 

هر چیز تعریف نشده ای خارج از سیستم تلقی می شه پس باید یه جوری حذف شه یا تبدیل به یکی از غالبای تعریف شده دوست داشتنی و راحت الحلقوم خودمون شه...همون قهرمانای آشنای داستانای بچگیمون..

 

واقعا چرا نمی تونیم یه ذره از این غالبا در بیایم؟ آره همه مقصرن...از کوچکترین بخش جامعه تا بزرگترینش...هممون ادامه اش می دیم...تو این غالبا بدجوری گیر کردیم..

 

کاش یه روزی برسه که بتونیم آدما رو خارج از یه غالب تعریف شده ببینیم...یه انسان متفاوت ببینیمش..هممون از هم متفاوتیم ولی همیشه فکر می کنیم ماییم که با بقیه فرق داریم...نه؟

 .

.

+نوشته شده در جمعه 10 خرداد‌ماه سال 1387ساعت12:10 ق.ظتوسط منصوره | نظرات (7)

نظرات (7) نظرات (7)